نامه افشین شیروانی خطاب به کاراته کاها و کاندیداها


نامه افشین شیروانی خطاب به کاراته کاها و کاندیداها

افشین شیروانی نامه ای برای کاراته کاها و کاندیداها به رشته تحریر در آورده و آن را برای "پایگاه اطلاع رسانی ستارگان کاراته" ارسال نموده که در ادامه خواهید خواند.


با سلام خدمت رفقای قدیمی و بچه های محله ی افتخار

خیلی دلم براتون تنگ شده بروبچه های عزیزی که ساک ورزشی شون رو روی دوش شون انداخته و پیاده و سواره، مسیر باشگاه رو طی می کنند و شهریه هم پرداخت می کنند و به استاد احترام می گذارند و تو سالن موزاییک (عه،ببخشید)، تاتامی تمیز می کنند و احیانا گاهی مورد عتاب و خطاب استاد هم قرار می گیرند و بعد از تمرین با سواری و اتوبوس و پیاده به خونه برمی گردند و پس از خوردن دسترنج مادر و خانواده، در رویای خودشون، خواب قهرمانی کشور و تیم ملی و رقابت های آسیایی و جهانی و المپیک می بینند.

حالتون چطوره؟امیدوارم هر کجا که هستید، خوب و خوش و سلامت باشید.
از حال بنده جویا باشید،ملالی نیست به جز دوری شما.

این روزا خیلی به فکرتون می افتم و روزایی که منم با شماها ساک ورزشیم رو روی کولم می انداختم و پیاده مسیر باشگاه رو با هم می اومدیم و چنان خوشحال که اصلا طولانی بودن مسیر رو نمی فهمیدیم، بعد هم که کمی دیر می رسیدیم و می دونستیم که حتما مورد تنبیه اخلاقی سن سی قرار می گیریم، چه شامورتی بازی هایی در می آوردیم.یادش بخیر!...

گفتم شامورتی بازی.راستش بچه ها!معناش یادم رفته،چی بود؟دوز و کلک؟حقه بازی؟

آهان راستی، چه خبر؟ شنیدم ثبت نام ریاست فدراسیون انجام شد و قراره انتخابات برگزار شه و رییس آینده انتخاب شه... خب بسلامتی.

شنیدم بیست و سه نفر ثبت نام کردند و دو نفرشون اسم و فامیل شون معلوم نیست! و اسامی شون اعلام نشده!،و یکی از کاندیداهای بزرگوار که توانمندی های ورزشی زیادی، هم در کاراته و هم در رشته های دیگه دارن،هدیه رو وا نکرده پس فرستاد...(ای بابا ببخشید،ذهنم مغشوشه، هی اشتباه می نویسم!) یعنی انصراف داد.

خب،کجا بودم؟

آهان، شامورتی بازی! یادش بخیر.چقدر واسه این که بدنمون از شدت گرسنگی، ضعف داشت و خیلی وقتا ناهار نخورده می اومدیم تمرین و نمی تونستیم درست ماواشی جودان بزنیم، شامورتی بازی در می اوردیم.

سن سی! ببخشید، ناهار فلافل!!!، ببخشید، جوجه کباب خوردیم، استخوان لنگه جوجه تو گلومون گیر کرد، نفسمون درست بالا نمیاد... یادش بخیر..دیگه چه خبر دوستان؟شنیدم واسه رفتن به مسابقه ها، با هزینه شخصی، اینطرف اونطرف می روید. خب، دم تون هم گرم. ماشا...چندتا کار رو با هم انجام میدید؟ با هزینه ی شخصی تون میاین تمرین و برمی گردید، با هزینه ی شخصی تون کیف و لباس ورزشی می خرید، با هزینه شخصی تون مسابقات می روید و مقام می آرید و امتیاز کسب می کنید. بارک ا... اما من می دونم چرا. این مسوولان ناقلا و شیطون! اون داستان معروف رو خوندن. همون که یه مرد زرنگی بود که یک سکه داشت و یک خر و یک خروس و هر سه گرسنه. یه سکه رو داد خربزه خرید و میوه ش رو خودش خورد و پوستش رو داد به خره و تخم های خربزه رو به خروسش و با کمترین هزینه ی ممکن به همه ی امور رسید. (شاید هم مرغ بود!..)،نمی دونم. البته الان دیگه وضع شماها باید خوب شده باشه. خر چیه، شماها ماشین های شاسی سوارید!یا آنچنانی.نگید نه، خودم دیدم. حداقل هممون از بچگی با هم رفیق بودیم. همگی مون چرخ نداشتیم، مشقامونو خوب نوشتیم، باباهامون بهمون عیدی داد، یه توپ قلقلی(نه،ببخشید!...)، گی توکایدو(...ای بابا،دوباره قاطی کردم)! خلاصه هممون صاحب دوچرخه شدیم. بعدا شماها پیشرفت کردید و موتور خریدید و بعد بازم پیشرفت کردید و ماشین هم خریدید. تا پرایدش رو خبر داشتم. اما یه عصر بارونی که از روی بدبختی و ناچاری داشتم زیر بارون با دوچرخه ام پا می زدم و نون و ماست می بردم خونه و مشغول شنیدن سمفونی زیبای شلپ شلپ بارون و ته کفش سوراخم بودم، ناگهان لاستیک یه ماشین پورشه تو چاله ی آب افتاد و تمام وجودم سمفونی شد! و لیز خوردم رو زمین و افتادم تو جوب و نگاه کردم دیدم شماهایید و دارید قاه قاه می خندید! می دونم منو ندیدید. منم سرتاپا خیس دوچرخه رو بلند کردم و ماستمم که ریخته بود، از دور نگاه تون کردم و با خودم گفتم، به! رفیقام هستن این قهرمانا. قطره های بارونی که از ابر چشمام چکیده بود رو پاک کردم و آخرین لحظه قبل از این که بپیچید تو کوچه افتخار، حس کردم قیافه هاتون عوض شده!...عجیب بود. می خواستم خودم رو برسونم و بگم بچه ها! مگه محل قدیمی تون رو یادتون رفته؟ ته کوچه ی افتخار بن بسته!...توش گیر می کنید. باید از کوچه ی دلگشا می رفتید!...اما من که به شما نمی رسیدم. آخه هنوز دوچرخه داشتم. هنوزم دارمش...

از تو عالم رفاقت ورزشی مون ازتون گله دارم! هی به مسوولان می گید خانه ی کاراته، خانه ی کاراته!...دیگه شورش رو در آوردید. منکه هیچ. مستاجر بدنیا اومدم، مستاجر هم از دنیامیرم. اما شماها تو خونه ی پدری تون زحمت کشیدید و تو زیرزمین ها و موزاییک های سن سی هاتون تمرین کردید و قهرمان شدید! آب زیر پوستتون رفته؟ یا زیر سرتون بلند شده؟!...هی می گید خانه ی کاراته! بسه دیگه!..بلا نسبت کاندیداها، الان خود من اگه بودم به جای خانه ی کاراته برای شما، می رفتم و یه کم خرج می کردم و تراکم می گرفتم و خونه رو می کوبیدم و می رفتم بالا و (گلاب به روتون و روم به دیوار) یه کم پدرسوخته بازی چاشنیش می کردم و خانه های دیگه ای می ساختم! تازه کارآفرین هم می شدم. خب دیگه زیاده دیگه عرضی نیست. ای نامه که می روی بسویشان، از طرف من ببوس رویشان. قربان همگی تون.

راستی! شنیدم چند نفرتون هی حقوق، حقوق می کنید! آقا جان، شما در ورزش باید تکلیف مدار باشید نه حقوق مدار!عه!...خدا و فقط خدا پشت و پناهتون.

اما کاندیداهای محترم، که بنا بر پیشینه ی ورزشی تون و سابقه تون و کارنامه ی درخشان تون و از همه مهم تر، احساس تکلیف کردید که جهت ریاست کاندیدا شوید و ثبت نام کنید (می دونم! منم همین حس رو داشتم، اصلا این احساس تکلیف شبا خواب راحت رو از من گرفته بود!)

ای کاندیدای محترمی که هم فوق لیسانس هستید، هم دو سال(دو سال؟!...) بله عرض می کردم، دو سال سابقه ی مدیریت دارید و در تعاملات و ارتباطات بین المللی هم دارای زبان انگلیسی قوی، همان گونه که می زند چهچه بلبل، بلا استثنا همه در یک امر مدعی و مشترکید و آن هم مسلمانی است، پس! به عنوان کوچکترین، کوچکترین و باز هم کوچکترین فرد جامعه ی ورزش و به خصوص کاراته عرض کنم، نص فرمایشات حضرت امیر(ع)، در نهج البلاغه است، هنگامی که به سراغ حضرت رفتند تا خلافت را بپذیرد، ایشان فرمودند: مرا واگذارید و به سراغ شخص دیگری بروید، زیرا که ما به استقبال وضعی می رویم که چهره های مختلف و جهات گوناگونی دارد.(اوضاع مبهم و پیچیده است) دل ها بر این امر استوار و عقل ها ثابت نمی مانند. ابرهای فساد آسمان را تیره و راه مستقیم ناشناخته مانده است. آگاه باشید اگر دعوت شمارا اجابت کنم، بر طبق علم خویش با شما رفتار خواهم کرد و به سخن این و آن و سرزنش ملامتگران، گوش فرا نخواهم داد... من وزیر و مشاورتان باشم بهتر از ان است که امیر و رهبرتان گردم... شما دستم را برای بیعت می گشودید و من می بستم، شما دست مرا برای بیعت بسمت خود می کشیدید و من بسمت خود عقب می کشیدم و بالاخره پس از هجوم به ایشان و بقول خود حضرت همانند یال های کفتار دورش را گرفتند و حلقه زدند، فرمودند: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت برای بیعت گرداگردم حلقه زدند و به یاری خواستند و از این جهت، حجت تمام شد و اگر نبود پیمانی که خداوند از آگاهان مردم گرفته که در برابر پرخوری ستمگران و گرسنگی ستم دیدگان سکوت نکنند، من افسار شتر خلافت را رها می ساختم و از آن صرف نظر می کردم و پایان آن را با جام آغازش سیراب می کردم و آن وقت می فهمیدید که دنیای شما در نظر من از آب مترشح بز زکامی بی ارزش تر است...

حاضران گفتند تو را رها نمی کنیم تا با تو بیعت کنیم. حضرت امیر (ع) فرمود: پس، بیعت باید در مسجد صورت گیرد، زیرا که بیعت با من نباید (پنهانی) و بدون رضایت توده ی مردم نیز نمی پذیرم.

حضرت آن کسی است که برای آن که حقی ضایع نشود، آهن گداخته را بر برادر خود که درخواست بیشتری از حقش داشت نزدیک کرد...
تمام!...

نهج البلاغه خطبه های نود ودو و سه و خطبه سه و خطبه شقشقیه

افشین شیروانی


 
   1397/10/18 19:23

خبرهای استانی و سبکی
آرشیو اخبار